تبليغاتX
نیمه دیوانه ی مست
نیمه دیوانه ی مست
افکار و خاطرات یک موجود مست
آخیییش که بعد از مدتها  فرصتی شد که دوباره سرکی به این خونه بزنم .خیلی دلم واسه دوستان عزیزم تنگ شده بود....همش هم تقصیر آجی مرجانه که باعث شد دوباره سرکی به اینجا بکشم....بالاخره از سفر دور دنیا برگشتم....چی بگم از این سفر از کجاش بگم ؟....از اونجاش که مسیر ۹ ساعته رو تا اصفهان ۱۷ ساعت رانندگی کردم به خاطر بارندگی شدید که از موقع حرکت از خونه شروع شد و تا کاشان هم ادامه داشت...اصفهان هم که خوب بود از اصفهان تا تهران هم که ۴ ساعته رفتم البته برگشت رو ۳ ساعت و نیم اومدم....!!!!تو اصفهان هم فرصتی دست داد که یکی از دوستان خوب وبلاگی رو ببینم و دقایقی رو باش به صحبت و قدم زدن بپردازم...البته اگه خودش ابراز تمایل کنه  اسمشو اینجا قرار میدم.... اصفهان ...کل خاطراتم با سارا به یکباره زنده شد....تمام اون لحظه ها هرجاشو که می دیدم پر از خاطره بود...چه روزایی که گذشتند و رفتند و واسه همیشه تو خاطرم نقش بستند...هرچند که دیگه نباید بهشون فکر کنم....ولی چی کار میشه کرد....خاطرات جزیی از زندگی آدمه....توقف کوتاهی هم در کاشان داشتیم و از باغ فین دیدن کردیم...هوای کاشان خیلی سرد بود....تهران هم که ۱۵ روزی رو موندگار شدیم و جاتون خالی کلی خوش گذشت و داداش کوچیکه هم الحق و الانصاف سنگ تموم گذاشت و تو این مدت حسابی پذیرایی کرد....دستش درد نکنه که جا داره همینجا یه تشکر توووووپ ازش داشته باشم....بالاخره گلمون به جمال برف هم شکفت و با آبجی کوچیکه و اون یکی داداش کوچیکه رفتیم توچال و کلی برف بازی کردیم و کلی هم برف خوردیم!!!!جاتون خالی نوش جونمون....در کل سفر خوبی بود و خیلی روحیمون عوض شد...راستی مامی رو هم با خودمون برده بودیم توچال و اونجا گذاشتیمش تو یه تیوب و از بالا هلش دادیم سرسره بازی رو برفا...که کلی به مذاق مامی خوش  اومده بود و روز آخر که می خواستیم برگردیم ولایت مامی مگه سوار ماشین می شد ..میگفت من می خوام برم برف بازی و اسکی...مجبور شدیم چهار نفری به زور بگیریمش و بذاریمش تو ماشین....!!!!!برگشت هم که خدا رو شکر هوا خوب بود و تا اصفهان ۳ ساعت و نیم اومدم...اصفهان قرار بود آبجی مرجان رو ببینم که متاسفانه موقعیت جور نشد و از دیدن آبجی مرجان محروم شدم...امیدوارم که یه روز ببینمش...البته یکی از دوستان وبلاگی هم تو اصفهان بود که  خیلی دوست داشتم ببینمش ولی ظاهرن ایشان تمایلی نداشتند...اگه اجازه دادند  اسمشونو می نویسم در ژست های بعدی.!!!!  اصفهان تا شیراز هم ۴ ساعت و شیراز تا خونه هم ۵ ساعت ...که تا حدودی دور رفت رو جبران کردم....راستی من کلی دوست وبلاگی تهرانی داشتم ولی نمی دونم چرا خبری ازشون نیست؟!!!!!....!!!!!منکه بالاخره نتونستم یه آموزشگاه آرایشگری خوب پیدا کنم ...دوستان هم که کمکی نکردند...لطفن اگه کسی می تونه راهنماییم کنه یا ادرسی بهم بده ممنون میشم....راستی یه سوال:کسی میدونه چرا تو یکی از این شهرهایی که من رفتم !!!!! تو سرمای زمستون...هتل هاش آبگرمکن و بخاری ندارن یا روشن نمی کنن؟؟؟؟؟!!!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم دی 1388 توسط آریا
دارم واسه دوره ی حرفه ای آموزش آرایشگری و دریافت دیپلم آرایشگری(البته مردونه) میرم تهران....چند روزی هم در سفرم...یک روز شیرازم....یکی دو روزی هم اصفهان....بعدش هم تهران . یک روز هم میرم تا مشهد و بر میگردم...کلا فکر کنم ۲ ماهی تهران باشم....راستی دوستان تهرانی اگه میشه یه آموزشگاه خوب که به روز هم باشه بهم معرفی کنند تا برم اونجا ثبت نامم رو انجام بدم...اگه کسی هم می خواست ما رو زیارت کنه از همین الان باید وقت قبلی بگیره....البته می تونین با این شماره واسه وقت گرفتن تماس بگیرین۰۹۳۷*******....بقیشو خودتون حدس بزنید...التماس دعا....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط آریا

سالها پیش که جوانترک بودیم و سرشار از شور و شوق جوانی و آنچنان پر حرارت بودیم که حرارتمان پولاد را ذوب می کرد چه برسد به حوریان نازنین و زیبا روی ایرانی را،بنا به مقتضیات با تنی چند از دوستان در یکی از شهرهای اطراف خانه ای کرایه کرده بودیم و به صورت مجردی روزگار می گذرانیدیم....یک روز آخر هفته بود و دیگر دوستان راهی ولایت شده بودند و ما تنها در خانه مانده بودیم....ابتدا سعی کردیم خودمان را با تی وی و ماهواره و کامپیوتر و دیگر آلات ساخت بلاد کفر ،سرگرم نماییم....اما پس از مدتی حوصله مان سر رفت و تصمیم گرفتیم برویم توی شهر بچرخیم تا کمی تجربه کسب کنیم!!!...از ویترین مغازه ها و ویترین آدما!! دیدن میکردیم..بعد  از رویت تمام موارد به پاساژی رفتیم تا چشمی تر کنیم و دیده بر حوریان زیباروی ایرانی مزین نماییم...

چشممان به یک عدد جواهر فروشی مزین شد و  وارد شدیم....تصمیم  داشتیم برای مامی جان یک عدد گردنبند خریداری نماییم و تا جواهر فروشی را رویت نمودیم به یاد این فریضه افتادیم.... توی همین گیرودار از یکی از گردنبندها  خوشمان امد و وارد مغازه شدیم و داشتیم به گردنبند مورد نظر  نگاه میکردیم که دیدیم یک خانوم زیبا و با وقار و قد بلند وچشمهای شهلا و کمر باریک و در مجموع باربی وارد شدند…ما  هم که به شدت دست و پایمان شل شده بود و قلب ضعیفمان در تب و تاب .....

همینطور میخکوب شده بودیم که دیدیم آمدند سمت مغازه دار و شروع کردند از غصه ها و مشکلاتشون گفتن که کم مونده بود ما های های گریه کنیم از غصه ی این نازپری…میگفتند که به پول فوری احتیاج دارند و اگر مغازه دار می توانند  گردنبند شان را  برایشان گرو نگه دارن و معادل پول گردنبند که میشد 250 هزار تومان به ایشان برای چند روزی پول قرض بدهند…ما  هم که اصلا متوجه اوضاع زار خودمان نبودیم قبل از اینکه متوجه بشویم که خانم رویشان به طرف مغازه دار می باشد و ایشان  هم میخواهند شروع کنند به جواب دادن یهو چهار دست و پا پریدیم وسط و گفتیم ما میخریمش!

چشمتان روز بد نبیند که چندین جفت چشم و از جمله آن چشمان شهلا که تازه فهمیدم سبز هم هستند چنان به ما خیره شدند که گویی ما همان راز اهرام ثلاثه ی مصر هستیم و تازه از مریخ تشریف آورده  ایم…قلب عزیز که کلا دقایقی قبل از کار افتاده بود و عرق همینطور از صورتمان میبارید ولال هم شده بودیم که کم مانده بود غش کنیم که مغازه دار عزیز به فریادمان رسیدند و گفتند: آبجی ما خریدار نیستیم!

آبجی محترم هم با این پاسخ قاطعانه این مرد کچل با سبیل های کلفت و جو گندمی ناگهان چنان مهربانانه نگاهمان کردند که دامنمان از دست برفت!خلاصه رفتیم بیرون از مغازه و قرار بر این شد که برویم نزدیک منزل تا ما پول را چند روزی قرض بدهیم به ایشان..
وقتی هم که رسیدیم ما پول را شمردیم و تحویل دادیم و البته کاملا موذیانه تعارف کردیم که تشریف داشته باشید تا چای در خدمت باشیم!

از ما اصرار و از این حوری بهشتی انکار که ناگهان همسایه ی عزیز و زهرماری مان سر مبارک را از در بیرون آوردند تا فضولی خودشان را تسکین بدهند.اما از آنجا که گفته اند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد نمیدانیم چی شد که حوری با دیدن همسایه کفشهارا در آوردند و وارد منزل شدند!

ما هم سلام علیک غلیظی با جناب فضولباشی کردیم و در را از پشت 3 قفل کردیم…نیشمان تا بنا گوش باز بود که برویم اسباب پذیرایی حاضر کنیم که دیدیم بویی میاید شبیه بوی گربه مرده…بله…سیندرلای ما که کفشهایشان را دراوردند آنچنان بوی جورابی میداد که در یک آن، قد سرو به هیکل دیلاق و کمر باریک، به هیکل استخوانی گندیده تبدیل شدند!البته چشمان هنوز شهلا بودند ولی باز بوی جوراب را نمیشد تحمل کرد واقعا…هرچند خیلی تلاش کردیم که نادیده بگیریم ولی نشد..به دنبال طولانی شدن سکوت ما, “دخترک خوشبو!!!” از ما با عشوه شتریشان! در حالی که روسری را هم در میاوردند پرسیدند راستی نگفتین الان با ما چیکار دارینا…؟!

ما هم که انگار داشتیم در مستراح به سر می بردیم و حال مبارکمان دگرگون شده بود ،با عجز و ناله و به زبان بی زبانی خواستیم بگوییم :لطقفا هرچه زودتر بروید که مردیم از این رایحه ی خوشبو....گفتیم فقط برای آشنایی بود و خواستیم که فقط یک چایی بخوریم و  دمی با هم باشیم  و به سمت درب رفتیم و درب را گشودیم و با اشاره دست ایشان را به سمت درب راهنمایی فرمودیم...بیچاره سیندرلای ما گویا سیلی خورده بودند ، و تصور کنید الباقی قضایای شیرین ما با این ناز پری را.....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط آریا
و باز هم جدایی و همه چیز با این جدایی به پایان رسید.....بازهم تکرار مکررات....تقدیر من همینه....فوق العاده حالم گرفته....البته یه وقت فکر نکنین که آلیس مقصره ...نه اصلا اینطور نیست...مشکل این بود که ما نمی تونستیم از نظر رفتار و اخلاق با هم کنار بیایم و کاملن در تضاد بودیم....من همینجا از آلیس عزیز و مهربون می خوام منو ببخشه و منو حلال کنه....کاش هیچ وقت متولد نمی شدم...کاش....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط آریا
... و در پایان با یک ترس و جدایی ،همه چیز به پایان می رسد...



پ.ن:فعلن که در حد تیم ملی بینمون شکر آب شده...دیگه نمی خوام چیزی بنویسم....آره لعنت به من آلیس!!!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط آریا
نمی دونی که چقدر دلم گرفته....نمی دونی که چقدر دلم واست تنگ شده...واسه شنیدن صدات...واسه حرف زدن با تو...واسه اون خنده های ناز و قشنگ و انرژی زات.....فقط دلم می خواست باهات حرف بزنم...صداتو بشنوم تا آروم بشم....ولی مثل اینکه نمیشه....یا اینکه اصلن نمی خواد بشه....دیگه دار ترسم بیشتر و بیشتر میشه....یه ترس عجیب سراسر وجودمو فرا گرفته....تمام وجودم لبریز ترس و استرس شده...رفتار دیروز و امروزت رو که با چند روز قبل مقایسه میکنم ،ترسم بیشتر میشه و هری دلم میریزه پایین....ترس نداشتنت...ترس از دست دادنت....نه ...نه....از این ترس متنفرم....نمی خوام این ترس تو رو ازم بگیره...نمی خوام بهش فکر کنم....ولی تو این دو روز رفتار و حرف زدنت با من خیلی سرد شده....خودت که میگی از بی حالی و خستگیه ولی....حس درونیم چیز دیگه ای میگه.....باز داره تو دلمو خالی میکنه....باز فکر از دست دادنت داره عذابم میده....میدونی چیه ؟....همیشه وقتی طرف مقابلم با من اینطور سرد برخورد میکرده  یه هشدار جدی بوده که بهم میگفت دارم از دستش میدم و به واقعیت می پیوست....یا مواقعی بود که طرف مقابلم پای شخص دیگه ای به زندگیش باز شده بود و در این مواقع نمی تونست به شکل صحیح احساساتش رو بروز بده و با من یه حالتی پیدا میکرد دقیقن مثل حالت تو...کاملن سرد و خشک و ماشینی...کاملن سرد و بی تفاوت و خشک.....اینا رو بر اساس تجربه ام گفتم....دوست دارم اگه مشکلی هم هست بهم بگی که این سو تفاهمات پیش نیاد....دوست دارم تا همیشه و در همه حال بهت کمک کنم....گفته بودی که تو این شرایط باید کمکت کنم ولی عزیز من وقتی تو حاضر نیستی از مشکلت چیزی به من بگی ،چطور من می تونم دلداریت بدم و آرومت کنم؟...وقتی این رفتارت این سو تفاهمات رو به همراه داره،من اون موقع خودم بیشتر نیاز به این دارم که آرامش داشته باشم...و تنها کسی که می تونه به من آرامش بده تویی...وقتی تو دوست نداری چیزی به من بگی ،به من حق بده که از خودم بپرسم :من کجای زندگی تو قرار دارم؟....میبینی عزیزم این رفتارت باعث میشه که چه افکاری بیاد سر وقت من؟نه تنها من بلکه هرکس دیگه ای هم که جای من باشه....پس نگفتنش نه تنها دردی رو دوا نمی کنه بلکه می تونه خیلی بدتر هم باشه....دارم می ترسم...بازم ترس....بازم ترس....می ترسم که دوباره گذشته ی تلخم تکرار بشه و تو رو هم از دست بدم...میترسم که دیگه حتی رد پات هم تو زندگیم نمونه.....می خوام همه ی این ترسا بریزه....می خوام فقط مال من باشی.... تحمل یه شکست دیگه برام کشنده است....پس با من بمون و تنهام نذار....به خدایی که قبولش داری دوست دارم....می خوام همیشه تو همه شرایط تکیه گات باشم....می خوام سنگ صبورت باشم....می خوام تمام ناراحتی ها و مشکلاتت رو  ،در من خالی کنی.....می خوام شونه هامو تکیه گاه تو کنم....می خوام با اشکات اشک بریزم و با شادیهات ،تو گوشت نغمه ی عشق رو زمزمه کنم....کاش میشد .....کاش میفهمیدی که این رفتار سرد چه  دیو سیاهیه ....خیلی زشت و بی ریخت و هراس انگیز...که حتی قویترین مردان رو هم از پا در میاره.....کاش میدونستی که چقدر آزار دهنده است.....بیا کمک کن تا این دیو  بد طینت رو با کمک هم از بین ببریم....البته اگه تو بخوای.....نمی دونم چی شده و کی به کیه....هر چی که هست کاش هرچه زودتر این وضع درست بشه.....دوست دارم خانم خوبم...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط آریا
                                                       حذف شد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط آریا

کاملن کلافه و عصبی ام....حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم...خشم و عصبانیتم رو  با گاز زدنهای محکم و ممتدی که به سیبی که تو دستمه،می خوام خالی کنم...شاید اینطور کمی از عصبانیتم کم بشه....بد طور بغض کردم...الانه که بغضم بترکه....در آن واحد دارم تو چند تا جبهه می جنگم...از طرفی از بس حرص خوردم و ناراحت بودم معده ام بدطور سوزش پیدا کرده...از طرفی بابت عصبانیت و ناراحتیم سردرد بدی دارم....کلافه و عصبیم.....نمی دونم چطور خودمو راحت کنم....بهتره بغضم بشکنه....چقدر بده وقتی که بغض داری و نمی تونی واسه کسی بشینی حرف بزنی و خودتو خالی کنی....اصلن نمی خوام چیزی بنویسم....اصلن....نوشتن هم بی معنیه....نمیشه کاریش کرد...بهتره بشینم تو خلوت خودم،خودمو خالی کنم...حالم از زندگی به هم می خوره.....چند بار بین حرفات ناراحت شدم ولی به روت نیاوردم...من آدمیم که  همیشه دوست داشته و دارم که یه رابطه رو تا حد آخرش حفظ کنم...خیلی وقتا شده که خودمو برای حفظ رابطه نادیده گرفتم ....امروز هم که از بعضی حرفات دلگیر شدم اصلن به روت نیاوردم....چون نمی خوام رابطه مون خراب بشه....میریزمش تو خودم....اینطوری بهتره....امیدوارم که  باز با این نوشته ها به نقض حریم خصوصی متهم نشم...(آمین)....منم مشکوکم !!!ولی حرفی ندارم بزنم....

 

پ.ن:آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران نیز مپسند و آنچه را برای خود میپسندی برای دیگران نیز بپسند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 توسط آریا
       

                             حذف شد


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 توسط آریا

آلیس مهربونم،خانوم خوبم:

تو می گی که دلت گرفته،می گی که بغض راه گلوتو بسته،اما من اینجا نشسته ام. یه جای خیلی دور و بی خبر از تو.بی خبر از اون چیزایی که تو دل کوچیکت می گذره و غوغاها و آشوبهایی که بر پاست.کیلومترها ازت دورم و از دل کوچیکت بی خبر....هرچه هم دلیلشو پرسیدم که هیچی نگفتی....و بعدشم که فکر کنم خوابت برد و دیگه جواب اس ام اسام نرسید....نشستم و با خودم خلوت کردم...از یه طرف که خودت میدونی بدطور سرما خوردم ،با سر درد دست و پنجه نرم کردم و از یه طرف با فکر و خیال اینکه چه چیزی وجود نازنینتو آزار میده....فکر کردن بی فایده بود و به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم....شاید من کاری کردم یا چیزی گفتم که باعث شده برنجونمت.....ولی هرچه فکر کردم موردی یادم نیومد....تا آخرین لحظه که هیچ مشکلی نداشتیم........تو اوج فکر و خیالم  یکی داشت با صدای بلند داد میزد ....بلند....خیلی بلند....گوشم داشت کر می شد....دلم نمی خواست صداشو بشنوم.....آخه حرفاش آزار دهنده بود.....می دونی چی میگفت؟.....بگم؟....نمی خوام ناراحتت کنم ولی....ولی قراره اینجا همه چیزمو بنویسم....پس می گم....داد می زد و می گفت :آلیس تنهات میذاره....تا آخرش باهات نمی مونه.....آلیس هم ترکت می کنه و میره......آه خدااااااااا.....نمی خوام ....نمی خوام بشنوم.....نمی دونم چرا اینهمه داره داد میزنه و صداشو بلندتر میکنه....آخه آلیس مهربونم،مگه غیر از اینه که تو این مدت من و تو خیلی با هم خوب و صمیمی بودیم؟مگه غیر از اینه که اونقدر به هم نزدیک شدیم و تو دل هم جا باز کردیم که جدایی واسمون سمه؟پس چطور میشه که بتونیم همدیگه رو ترک کنیم.....اینی که داره تو وجودم داد میزنه دروغ میگه....آلیس من تا همیشه،طبق قولش با من می مونه....مگه نه آلیس گلم؟مگه نه خانومی؟.....اه این که هنوز داره داد میزنه.....اه خفه شو دیگه....نمی خوام بشنوم.....چیکارش کنم که خفه بشه....کمکم کن آلیس جونم....تورو خدا کمکم کن.....

آلیس جونم اینا رو نوشتم ولی تورو خدا باهام قهر نکنی !خیلی ناراحت بودم و نگران حالت واسه همین تنها راه این بود که بیام و بنویسم....می دونم که می خونی....

پ.ن:وای خانومی چقدر مدل موهات بهت می ومد.....خوشگل بودی موهاتو که کوتاه کردی هزار برابر خوشگل تر شدی....تا عکستو دیدم دلم حسابی واست ضعف رفت و آب از لچ و لوچه ام سرازیر شد....تو اون لحظه فقط دلم می خواست کنارم باشی و یه لقمه قورتت بدم.....وای که چقدر خوشگل شدی تو.....دختر اینکارا رو نکن  یهو دیدی من پس می افتمااااا؟آخه تو که نمی دونی هر یک درجه که بیشتر به خودت می رسی چقدر تو دل برو تر میشی و هری دلمو می رییزی پایین و هزار برابر منو عاشق تر میکنی....قربون آلیس خوب و مهربونم برم من.....دلم می خواد داد بزنم تا همه ی دوستان خوبم بشنون،می خوام بلند داد بزنم :

آلیس خوشگل و مهربونم ،دیوونتم،عاشقتم، دوستت دارم....

یعنی میشه رویاهای قشنگمون به واقعیت بپیونده؟واسمون دعا کنین....همه ی شما دوستان خوبم رو از همین الان دعوت می کنم به مراسم  من و آلیس عزیزم.....همه دعوتین....فقط واسمون دعا کنین....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط آریا
Blog Skin